تبليغاتX
اینجا چراغ قرمز ندارد


اینجا چراغ قرمز ندارد

عضو کانون وبلاگ نویسان جوان موسسه جوانه های مهر ایران)

بنویس با دست خونی

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط احسان هاکان| |

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط احسان هاکان| |

روزی مردی جوان نزد شیوانا، استاد معرفت آمد و از او خواست تا راز معرفت را برایش بازگو کند. شیوانا در جمع مریدانش مشغول تدریس بود. به خاطر وجود مرد جوان درس را قطع کرد و از یارانش خواست تا قاشقی چوبی و تخت را همراه ظرفی روغن مایع برای او بیاورند. سپس قاشق را به دست مرد داد و آن را از روغن پر کرد و از مرد خواست در مدرسه و باغ مدرسه حرکت کند و هر آن چه می بیند را به خاطر بسپارد و دوباره نزد آن ها برگردد. فقط باید مواظب باشد که حتی یک قطره روغن نیز روی زمین نریزد که در غیر این صورت از معرفت و راز معرفت دیگر خبری نخواهد بود.

مرد جوان قاشق را با دقت و تمرکز زیاد در دست گرفت و با قدم های آهسته و دقیق در حالی که یک لحظه نگاهش را از قاشق بر نمی داشت ساختمان مدرسه را دور زد و بعد از عبور از تمام معابر باغ دوباره به جمع شیوانا و شاگردانش بازگشت. شیوانا نگاهی به قاشق روغن انداخت و دید که صحیح و سالم است. آن گاه از مرد جوان پرسید: خوب! اکنون برای حاضرین تعریف کن که از ساختمان مدرسه و باغ چه دیدی؟!

 

مرد جوان مات و متحیر به جمع خیره شد و با شرمندگی اعتراف کرد که در تمام طول مسیر حواسش به قاشق و روغن آن بوده است و اصلا به شکل ساختمان و باغ دقت نکرده است. شیوانا دوباره همان قاشق را از روغن پر کرد و از او خواست دوباره همان تمرین را تکرار کند. این بار مرد جوان مات و مبهوت به زیبایی و سادگی در و دیوار مدرسه خیره شد و بی توجه به اینکه روغن از قاشق ریخته است، تمام زوایای باغ را با دقت تماشا کرد. وقتی نزد شیوانا و جمع برگشت، با شرمندگی متوجه شد که هیچ روغنی در قاشق نمانده است و قاشق خالی است. با اعتراض به شیوانا گفت که می تواند دقیق و روشن تمام زوایای مدرسه و باغ را برای جمع تشریح کند.

http://fc05.deviantart.com/fs22/f/2007/328/b/8/hold_on_to_me_love_by_WCS_Wildcat.jpg

اما شیوانا تبسمی کرد و گفت: شرح زیبایی ها باید با ریخته نشدن روغن از قاشق همراه می شد. تو راز معرفت را پرسیدی و اکنون باید خودت آن را دریافته باشی! راز معرفت یعنی زندگی در این دنیا و مشاهده و استفاده و حظ بردن از تمام زیبایی های آن بدون این که حتی قطره ای از روغن صداقت و پاکدامنی و خلوص و صفای باطنی خود را در این مسیر از دست بدهی. این دو با هم عجین هستند و بدون داشتن همزمان این دو هرگز نمی توانی راز معرفت را دریابی!

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط احسان هاکان| |

 آغازی و پایانی

سرودی که در مه از چشمان رهگذران جاری می شود

و برق چشمانی که مه شکن نبوده هرگز

حتی به دریچه سرد لبهای کبودی نمی رسد

دل ها به انتظار تولد دوباره فروردین از بطن زمستان است

"از نور تاریکی

و از تاریکی نور"

من ایستاده ام

 چون مادریکه انتظار اولین واژ ها را میکشد

از طفل تازه متولد گشته از بلوغ

حرفی بزن

تا این مه کذایی شکسته شود

تا از شیشه خورد شده غرورت رد شوی

بر من بازگردی 

تا من از شهرمان بگویم که روزی رویایت میشود

شهریکه رویای س ب ز عروسک هاست

" و من شعر میشوم و تو نثر خداوندگار"

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 4:11 بعد از ظهر توسط احسان هاکان| |

نامه عاشقانه البته بصورت عربی

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط احسان هاکان| |

http://i36.tinypic.com/2vnrk1y.jpg

http://i38.tinypic.com/15mnu35.jpg

ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط احسان هاکان| |

  سال 3000 به روایت تصویر

سال 3000 به روایت تصویر







ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط احسان هاکان| |

دختر ها این کارها را اصلا انجام نمیدهند !
دخترا اصلا بيني ها شون رو عمل نمي کنن

  هيچ وقت موهاشون رو طلايي نمي کنن مادر زادي مش شده است

  هيچ وقت به هم ديگه چپ چپ نگاه نمي کنن واز حسودي نمي ترکن

  تمام طلا جواهراشون اصل اصله

 هرگز قبل از ازدواج ابر هاشون رو بر نمي دارن عمرا بردارن کي گفته بر مي دارن نه بابا بر نمي دارن که   مرتبش مي کنن 

 heyvanat

 بي اجاز ه بابا مامان هيچ وقت بيرون نمي رن

 به بهانه کتابخونه يا درس خوندن با دوستشون که با يه پسر نمي رن بيرون باورکنين  

  انقدر خواستگار دارن که نمي دونن به کدوم جواب بدن

  هميشه سر به زيرن اصلا به غريبه ها نگاه نمي کنن کاش فقط نگاه بود

  بعد ازدواج تازه مي فهمن حروم شدن تفلي ها خونه بابا شون همه چي داشتن  

  چشماشون رو اصلا لنز نمي زارن رنگش مادر زادي سبز و آبيه و خاکستري بنفش وزرد و قرمز

شیر

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط احسان هاکان| |

ببینید ولی اینجوری نشید

 

باشه

آفرین

پس بزن بریم

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط احسان هاکان| |

نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط احسان هاکان| |

just seeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee

این عکس مخصوص خودمه/////////////////////////////.............................................../////

از جا به بعد مال من نیست ولی خیلی خیلی باحاله

 

cartpostaleto.blogfa

 

ادامه مطالب رو از دست ندین ضرر میکنیدا...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط احسان هاکان| |

http://www.bahar20.blogfa.com

 ..................................................................

تقديم به اون كه ديگه ازش بدم مياد.

جالب از چه نظر نظر./././././././........../"""""""؟......................؟؟؟؟

اينو ببين

اینارو  من دوسشون  دارم خیلی جالبه

********************************************************************

********************************************************************

**************************..........................................*********************

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط احسان هاکان| |


Design By : Night Skin