عضو کانون وبلاگ نویسان جوان موسسه جوانه های مهر ایران)
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم". زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد. زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.» زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟» آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید روزی مردی جوان نزد شیوانا، استاد معرفت آمد و از او خواست تا راز معرفت را برایش بازگو کند. شیوانا در جمع مریدانش مشغول تدریس بود. به خاطر وجود مرد جوان درس را قطع کرد و از یارانش خواست تا قاشقی چوبی و تخت را همراه ظرفی روغن مایع برای او بیاورند. سپس قاشق را به دست مرد داد و آن را از روغن پر کرد و از مرد خواست در مدرسه و باغ مدرسه حرکت کند و هر آن چه می بیند را به خاطر بسپارد و دوباره نزد آن ها برگردد. فقط باید مواظب باشد که حتی یک قطره روغن نیز روی زمین نریزد که در غیر این صورت از معرفت و راز معرفت دیگر خبری نخواهد بود. مرد جوان قاشق را با دقت و تمرکز زیاد در دست گرفت و با قدم های آهسته و دقیق در حالی که یک لحظه نگاهش را از قاشق بر نمی داشت ساختمان مدرسه را دور زد و بعد از عبور از تمام معابر باغ دوباره به جمع شیوانا و شاگردانش بازگشت. شیوانا نگاهی به قاشق روغن انداخت و دید که صحیح و سالم است. آن گاه از مرد جوان پرسید: خوب! اکنون برای حاضرین تعریف کن که از ساختمان مدرسه و باغ چه دیدی؟! مرد جوان مات و متحیر به جمع خیره شد و با شرمندگی اعتراف کرد که در تمام طول مسیر حواسش به قاشق و روغن آن بوده است و اصلا به شکل ساختمان و باغ دقت نکرده است. شیوانا دوباره همان قاشق را از روغن پر کرد و از او خواست دوباره همان تمرین را تکرار کند. این بار مرد جوان مات و مبهوت به زیبایی و سادگی در و دیوار مدرسه خیره شد و بی توجه به اینکه روغن از قاشق ریخته است، تمام زوایای باغ را با دقت تماشا کرد. وقتی نزد شیوانا و جمع برگشت، با شرمندگی متوجه شد که هیچ روغنی در قاشق نمانده است و قاشق خالی است. با اعتراض به شیوانا گفت که می تواند دقیق و روشن تمام زوایای مدرسه و باغ را برای جمع تشریح کند. اما شیوانا تبسمی کرد و گفت: شرح زیبایی ها باید با ریخته نشدن روغن از قاشق همراه می شد. تو راز معرفت را پرسیدی و اکنون باید خودت آن را دریافته باشی! راز معرفت یعنی زندگی در این دنیا و مشاهده و استفاده و حظ بردن از تمام زیبایی های آن بدون این که حتی قطره ای از روغن صداقت و پاکدامنی و خلوص و صفای باطنی خود را در این مسیر از دست بدهی. این دو با هم عجین هستند و بدون داشتن همزمان این دو هرگز نمی توانی راز معرفت را دریابی! به نیمکتش نگاه میکنم ، پنج ردیف از من جلوتر ، چقدر موهای طلاییشو دوست دارم ، برمیگرده و نمره ی صدشو نشونم میده و میخنده ، چقد دوست دارم مال من باشه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ...روم نشد ! پایان باسلام خدمت دوستان خوبم من میخوام خاطره یکی از دوستان را بنویسم (قصه ی عشقه خیلی جالب) قصه از این جا شروع شد که دوست من که اسمش (علی) بود به (الناز) زنگ زد (gf) تا با هم کمی صحبت کنن که( الناز) دوستام در مورد تو حرف زدن(علی) هرچه اصرار کرد الناز نگفت در موردش چی گفتن با اصرار علی الناز گفت دوستام گفتن علی با کسی دیگه هم رابطه دارد علی خیلی ناراحت شد چون کاری که نکرده بود داشتن بهش میچسبوندن بعد (علی) گفت من که بهت گفتم با کسی رابطه ندارم قبلا داشتم که الان حدود 1 سال شده از اون خبری ندارم و اون ازدواج کرده (الناز) تو هنوز اونو دوست داری (علی) اگر من از اول می گفتم که با کسی دوست نبودم تو الان منو سرزنش نمی کردی چون جزخودم و میترا و فرشاد کسی از ماجرا خبر نداشته (الناز) دروغ میگی (علی) گفت نه جز من ومیتراو فرشاد ،اهان ابجی ندا بو برده بود (الناز) یکی به من گفته که تو برای ارزو گریه میکنی خیلی دوستش داری و نمیتونی ازش جدا شی (علی) تعجب کرد،به تو گفتن من دوستش دارم یعنی منو میشناسه تورو هم میشناسه از قضیه منو ارزو هم خبر داره غیر ممکنه داری دروغ میگی (الناز) نه بخدا راست میگم (علی) کی گفته ،غیر ممکنه اصلا ممکن نیست (علی) کی این حرفو زده (الناز) نمیتونم بگم قسمم داده که اسمشو نگم( علی )خوب دارم دیوانه میشم مگر ممکنه که 1نفر هم منو بشناسه هم تورو، تورو خدا بگو داره مخم میترکه اگر به من نگی امشب من تا صبح نمی خوابم( الناز) بی خیال اصلا من فراموش میکنم که چی گفته (علی) تو فراموش میکنی من نمیتونم فراموش کنم( الناز) من طرفو نمیشناسم به من یک رابط این حرفو گفته(علی) خوب اسمش (الناز)نه اصرارنکن تورو خدا (علی) هرچی بخوای من قبول میکنم فقط اسمشو بگو(الناز) نه اگر اسمشو بگم تو باهاش دعوا میکنی (علی) نه بخدا لااقل فقط اول اسمشو بگو (الناز) (ن)(علی) تورو خدا بگو کی هست من قسم می خورم باهاش هیچ کاری نداشته باشم (الناز) نه من نمیتونم (علی) به خدا کارش ندارم (الناز) قول میدی بهش هیچی نگی (علی) باشه قول میدم بگو دارم دیوانه میشم( الناز) ابجیت ندا (علی) کی ندا ،ندا تورو از کجا میشناسه وای خدایا این دنیا چقدر کوچیکه (الناز) نه من ندارو نمیشناسم اون هم منو نمی شناسه راستش یکی از دخترای فامیلمون با ابجیت دوسته (همکلاسی) امد خونمون من داشتم تو گوشیش ور میرفتم شماره تو رو دیدم بهش گفتم این کیه گفت داداش دوستم اسمش علی یک دختررو دوست داره(ارزو) که بخاطرش میمیره وخیلی هم بهش وابسته است و بخاطرش چند باری هم گریه کرده (علی) خوب وای خدایا تو چقدر بزرگی خوب اونا خبر ندارند که من الان حدود 1 سال از ارزو جدا شدم اون ازدواج کرده ولی هنوز دارن در باره منو اون فکرای بد میکنن خوب الناز اگر باور نداری حرفای منو زنگ بزن به این شماره ……28200937زنگ بزن (الناز) شماره کیه (علی) شماره میتراست دوست ارزوهم بوده میتونی از اون بپرسی تا باور کنی که من ارزو رو دوست ندارم و ازش خیلی وقته جدا شدم النازمیخوام باور کنی من فقط تو رو دوست دارم تمامی این اسمهای در این قصه مستعار میباشد اگر تشابه اسمی بود ببخشیدمن پوزش میخوام . محبت شدیدی که سابقا ابراز میکردم چهار تا دوست که بیست سال بودهمدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینند شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن ... ادامه مطلب ... (از دستش ندین) دزدي وارد کلبه فقيرانه عارفي شد اين کلبه درخارج شهر واقع شده بود عارف بيداربود اوجز يک پتو چيزي نداشت . دزدي وارد کلبه فقيرانه عارفي شد اين کلبه درخارج شهر واقع شده بود عارف بيداربود اوجز يک پتو چيزي نداشت . اوشب ها نيمي از پتو را زير خود مي انداخت ونيمي ديگر را روي خود مي کشيد روزها نيز بدن برهنه خويش را با آن مي پوشاند. عارف پير دزد راديد وچشمان خود رابست ،مبادا دزد را شرمنده کرده باشد آن دزد راهي دراز را آمده بود، به اميد آنکه چيزي نصيبش شود .اوبايد درفقري شديد بوده باشد، زيرا به خانه محقرانه اين پير عارف زده بود. عارف پتو را برسرکشيدوبراي حال زار آن دزد و نداري خويش گريست . "خدايا چيزي در خانه من نيست و اين دزد بينوا بادست خالي و نااميد از اين جا خواهد رفت. اگر او دوسه روز پيش مرا از تصميم خويش باخبر ساخته بود ،مي رفتم ، پولي قرض مي گرفتم، وبراي اين مردک بينوا روي تاقچه مي گذاشتم" حيوانات به سادگي به ما نشان مي دهند که چطور مي توان محدوديتهاي ذهني تحميل شده را پذيرفت . کک و فيل و دلفين مثالهاي خوبي هستند ککها حيوانات کوچک جالبي هستند آنها گاز مي گيرند و خيلي خوب مي پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند.اگر يک کک را در ظرفي قرار دهيم از آن بيرون مي پرد . پس از مدتي روي ظرف را سرپوش مي گذاريم تا ببينيم چه اتفاقي رخ مي دهد . کک مي پرد و سرش به در ظرف مي خورد و با کمي سر درد پايين مي آيد . دوباره مي پرد و همان اتفاق مي افتد . اين کار مدتي تکرار مي شود . سر انجام در ظرف را بر مي داريم کک دوباره مي پرد ولي فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده درست است که محدوديت فيزيکي رفع شده است ولي کک فکر مي کند اين محدوديت همچنان ادامه دارد فيلها را مي توان با محدوديت ذهني کنترل کرد . پاي فيلهاي سيرک را در مواقعي که نمايش نمي دهند مي بندند . بچه فيلها را با طنابهاي بلند و فيلهاي بزرگ را با طنابهاي کوتاه به نظر مي آيد که بايد بر عکس باشد زيرا فيلهاي پرقدرت به سادگي مي توانند ميخ طنابها را از زمين بيرون بکشند ولي اين کار را نمي کنند علت اين است که آنها در بچگي طنابهاي بلند را کشيده اند و سعي کرده اند خود را خلاص کنند . سرانجام روزي تسليم شده دست از اين کار کشيده اند. از آن پس آنها تا انتهاي طناب مي روند و مي ايستند آنها اين محدوديت را پذيرفته اند دکترادن رايل يک فيلم آموزشي در مورد محدوديتهاي تحميلي تهيه کرده است . نام اين فيلم “ مي توانيد بر خود غلبه کنيد “ است در اين فيلم يک نوع دلفين در تانک بزرگي از آب قرار مي گيرد نوعي ماهي که غذاي مورد علاقه دلفين است نيز در تانک ريخته مي شود . دلفين به سرعت ماهيها را مي خورد . دلفين که گرسنه مي شود تعدادي ماهي ديگر داخل تانک قرار مي گيرند ولي اين بار در ظروف شيشه اي دلفين به سمت آنها مي آيد ولي هر بار پس از برخورد با محافظ شيشه اي به عقب رانده مي شود پس از مدتي دلفين از حمله دست مي کشد و وجود ماهيها را نديده مي گيرد . محافظ شيشه اي برداشته مي شود و ماهيها در داخل تانک به حرکت در مي آيند آيا مي دانيد چه اتفاقي مي افتد ؟ دلفين از گرسنگي مي ميرد غذاي مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولي محدوديتي که دلفين پذيرفته است او را از گرسنگي مي کشد . ما دلفين نيستيم فيل و کک هم نيستيم ولي مي توانيم از اين آزمايشات درس بگيريم زيرا ما هم محدوديت هايي را مي پذيريم که واقعي نيستند به ما مي گويند يا ما به خود مي گوييم نمي توان فلان کار را انجام داد و اين براي ما يک واقعيت مي شود محدوديت ذهني به محدوديتي واقعي تبديل مي شود و به همان مستحکمي . چه مقدار از آنچه ما واقعيت مي پنداريم واقعيت نيست بلکه پذيرش ماست روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آن ها نگاه مي كند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي كنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه كار مي كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چكار مي كنيد؟ يكي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد كمي جلوتر رفت و ديد يك فرشته بيكار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار كمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافي است بگويند: خدايا شكر! مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديداما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كردو از سمت ديگري عبور كرد . فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد . با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم. اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز میکنم. البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در میابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد.من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است. هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد. اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده. داستان كوتاه : عشق واقعی چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره . لطفا برای خواندن بقيه اين داستان زيبا به بخش ادامه مطلب مراجعه كنيد داستان آن مرد غمگين و مسافران ادامه... احساستان را بگویید چشماشو بست و مثل هر شب ا برای خواندن ادامه این داستان کوتاه ، لطفا به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟ او چه مي خواهد؟ پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها گريه مي كنند ، بي هيچ دليلي پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند؟ خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام . به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ، به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت بتواند از آن استفاده كند زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست داستان عشق پسری فقیر به دختر اربابیش 
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »




***
جشن فارغ التحصیلیه ،
میاد طرفم و مدرکشو جلو چشام تکون تکون میده ، بهم میگه : تو بهترین دوست منی . سرش رو میاره بالا و گونه ام رو میبوسه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی...روم نشد !
***
پدرشو از دست داده ، دیگه تنهای تنهاست ، تو کلیسا بغلم میکنه ، میگه : حالا دیگه فقط تو رو دارم . گونه ام رو میبوسه ، اشک هاش صورتمو خیس میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نشد.
***
نصفه شبه ، بهم زنگ میزنه ، داره گریه میکنه ... میگه پسره تنهاش گذاشته ، میخواد برم پیشش ، میرم خونه اش ، سرشو میذاره رو شونه ام و گریه میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ... روم نشد .
***
رو صندلی کلیسا خشک شدم ، دارم یخ میزنم ، من دوستش داشتم و اون حالا داره ازدواج میکنه ، دلم میخواست همونجا داد بزنم که دوستش دارم ولی... روم نشد .
***
امشب هوا بارونیه ، بازم تو کلیسام... ولی اینبار همه ساکتن ، به تابوتش خیره شدم ، هیچی نمیگفتم ، دفتر خاطراتش هنوز تو دستمه ، دفتر خاطراتی که از توی اتاقش پیدا کرده بودم ، توش نوشته بود : بارها خواستم بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نمیشه ، کاش اون یه روز بهم بگه دوستم داره...

دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر میشود و هرچه بیشتر ترا میشناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار میگردد
در قلب خود احساس میکنم که ناچارباید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهاییکه اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و میدانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد ختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه بتو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تواست این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو میخواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب مینویسم و چقدر تاسف میخورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو میخواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمیتوان گفت که دارای
لطف و حرارت میباشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو بشدت متفنر هستم و نمیتوانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم
دوست خوبم
اگر می خواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخون .
بعد از مدتی یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزنداشون : 
ادامه مطلب


ادامه مطلب
.jpg)




موضوع انشا: فواید گاو بودن


ادامه مطلب
یک داستان واقعی
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني


رنگ چشاش آبی بود .![]()
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .![]()
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .![]()
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫![]()
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .![]()
داغ بود .....
ادامه مطلب

مرد غمگین در اتوبوس نشسته بود . انگار به بیرون زل زده باشد . اما نگاهش به قطرات ریز باران خشک شده بر روی شیشه بود . به زحمت نفس می کشید ولی به خاطر سردی هوا آنهم در فصل پاییز نمی توانست پنجره را باز کند . قبل از اینکه همسرش بر اثر سرطان ریه در بیمارستان بميرد ، هر روز با ماشينش ابتدا بچه شان را به کودکستان می برد و بعد خود به سر کار می رفت . ولی حالا ... امروز روز دیگری بود . نه میتوانست رانندگی کند و نه کودکشان را به کودکستان ببرد . دختر که کنار پدر نشسته بود ، سرش را به بازوی او تکیه داده و خوابیده بود . مرد بی حوصله دزدکی نگاهی به دخترک که با صورت رنگ پريده و لباسهای سرمه ای رنگ زشتش کنار او نشسته بود انداخت و دوباره به قطرات روي شيشه زل زد . وقتي به ايستگاه مترو رسيدند ،دختر بيدار شده بود . دست كوچكش در دست بزرگ ولي سرد و نمناك پدر بود وبه سختي به دنبال او مي دويد .
ايستگاه مترو شلوغ بود . تا وارد محوطهء ايستگاه شدند بوي ساندويچ و كالباس و پيتزا دماغشان را پر كرد . مرد يادش آمد كه به دختر صبحانه نداده است . برايش ساندويچي خريد و هر دو به طرف دفتر ايستگاه رفتند ...
... چند مردي كه در دفتر ايستگاه مشغول صحبت بودند ، تا چشمشان به مرد غمگين افتاد با تعجب از جا بر خاستند . شخصي كه از همه مسن تر بود و بقيه حاجي صدايش مي كردند ،با حالتي از روي ترحم و دلسوزي به طرف مرد رفت. او را سخت در آغوش فشرد و گفت : علي جان ! چرا به اين زودي برگشتي ؟ تو كه هنوز مرخصي داشتي ، خوب استراحت مي كردي . بعد انگار كه تازه دختر را ديده باشد ، بغلش كرد و شتابزده گفت : واي چه دختري ! چه ماهي ! سلام عمو ! خوبي ؟
دختر كه ساندويچ را محكم در دستانش گرفته بود ، خجالتزده سرش را به معني بله تكان داد .
حدود نيم ساعت طول كشيد تا مرد توانست ّحاجي ّ را راضي كند تا بتواند دوباره بدون استفاده از مرخصي به سر كارش برگردد و دوباره پشت فرمان لكوموتيو بنشيند . پيرمرد قبول نمي كرد ولي وقتي ّعلي ّ چشمانش را در چشمان او دوخت تا با ارادهء تمام بگويد كه ميخواهد سر كارش برگردد ، طاقت نياورد چشمانش در چشمان پيرمرد گره خورده بود . ناگهان انتهاي دلتنگي اش به گريه تبديل شد و با تضرع به مرد گفت : حاجي ديگه نمي تونستم تو اون خونه بمونم بايد مي آمدم .
چند دقيقه بعد مرد سياهپوش با دخترش كه هنوز لباسهاي تيرهء شب هفت مادرش تنش بود در واگن اول متروي تهران - كرج در اتاق راننده بودند . دختر در حاليكه ساندويچش راگاز مي زد ، حيرتزده به دكمه ها و دستگيره هاي جلوي روي پدر مي نگريست و پدر به او هشدار مي داد كه به هيچ كدام از آنها دست نزند .
مردم همه سوار مترو شده بودند . درها بسته شد . تمام واگنها پر شده بود در واگن اول خانمها و بقيه واگنه هم خانمها وهم آقايان بودند . آنقدر شلوغ بود كه جا براي عده اي نبود و بعضيها مجبور شدند بايستند .
برخي هم در حاليكه روي زمين نشسته بودند ، روزنامه ميخواندند . از راديوي قطار موسيقي پخش مي شد . در اين سفرهاي نيم ساعته تنها همدم لكوموتيوران فقط همين راديو بود . ولي امروز دختر ۴ ساله اش هم كه ديگر بدمن مادر نمي خواست از پدر جدا شود ، همراهش بود . تا بعد از ظهر حدود ۶ بار مسير را رانندگي كردند و به قول معروف پدر و دختر خلوت كردند .
شيفت آخر باباي خسته و غمگين و دختر بي مادر ولي تنها اميد پدر بود 
ادامه مطلب




نگ
ش
تاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ......



ادامه مطلب
هزار بار ازت متنفرم دختر ارباب!
روزهایی که من مجبورم ماشیناتونو بشورم و تو با این که در این مکان کاری نداری اما میای
اونجا بیشتر ازت متنفر می شم!
وقتی دخترای فامیلیتون میان تو باغ و اون همه جارو ول می کنین و مخصوصا میان دم اتاق که منو
به دخترای دیگه نشون بدی بیشتر ازت متنفر می شم٬!
هر وقت من و بابام و با هم می بینی و زود دروغکی به بابام می گی که مادرت گفته ماشینارو
بیشوره بیشتر ازت متنفر می شم!
وقتی خیلی کارهای زشت دیگه ...
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |





