به نیمکتش نگاه میکنم ، پنج ردیف از من جلوتر ، چقدر موهای طلاییشو دوست دارم ، برمیگرده و نمره ی صدشو نشونم میده و میخنده ، چقد دوست دارم مال من باشه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ...روم نشد !

***
جشن فارغ التحصیلیه ،
میاد طرفم و مدرکشو جلو چشام تکون تکون میده ، بهم میگه : تو بهترین دوست منی . سرش رو میاره بالا و گونه ام رو میبوسه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی...روم نشد !
***
پدرشو از دست داده ، دیگه تنهای تنهاست ، تو کلیسا بغلم میکنه ، میگه : حالا دیگه فقط تو رو دارم . گونه ام رو میبوسه ، اشک هاش صورتمو خیس میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نشد.
***
نصفه شبه ، بهم زنگ میزنه ، داره گریه میکنه ... میگه پسره تنهاش گذاشته ، میخواد برم پیشش ، میرم خونه اش ، سرشو میذاره رو شونه ام و گریه میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ... روم نشد .

***
رو صندلی کلیسا خشک شدم ، دارم یخ میزنم ، من دوستش داشتم و اون حالا داره ازدواج میکنه ، دلم میخواست همونجا داد بزنم که دوستش دارم ولی... روم نشد .
***
امشب هوا بارونیه ، بازم تو کلیسام... ولی اینبار همه ساکتن ، به تابوتش خیره شدم ، هیچی نمیگفتم ، دفتر خاطراتش هنوز تو دستمه ، دفتر خاطراتی که از توی اتاقش پیدا کرده بودم ، توش نوشته بود : بارها خواستم بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نمیشه ، کاش اون یه روز بهم بگه دوستم داره...

پایان
باسلام خدمت دوستان خوبم من میخوام خاطره یکی از دوستان را بنویسم
(قصه ی عشقه خیلی جالب)

قصه از این جا شروع شد که دوست من که اسمش (علی) بود به (الناز) زنگ زد (gf)
تا با هم کمی صحبت کنن که( الناز) دوستام در مورد تو حرف زدن(علی) هرچه
اصرار کرد الناز نگفت در موردش چی گفتن با اصرار علی الناز گفت دوستام گفتن علی با کسی دیگه هم رابطه دارد علی خیلی ناراحت شد چون کاری که نکرده بود داشتن بهش میچسبوندن بعد (علی) گفت من که بهت گفتم با کسی رابطه ندارم قبلا داشتم که الان حدود 1 سال شده از اون خبری ندارم و اون ازدواج کرده (الناز) تو هنوز اونو دوست داری (علی) اگر من از اول می گفتم که با کسی دوست نبودم تو الان منو سرزنش نمی کردی چون جزخودم و میترا و فرشاد کسی از ماجرا خبر نداشته (الناز) دروغ میگی (علی) گفت نه جز من ومیتراو فرشاد ،اهان ابجی ندا بو برده بود (الناز) یکی به من گفته که تو برای ارزو گریه میکنی خیلی دوستش داری و نمیتونی ازش جدا شی (علی) تعجب کرد،به تو گفتن من دوستش دارم یعنی منو میشناسه تورو هم میشناسه از قضیه منو ارزو هم خبر داره غیر ممکنه داری دروغ میگی (الناز) نه بخدا راست میگم (علی) کی گفته ،غیر ممکنه اصلا ممکن نیست (علی) کی این حرفو زده (الناز) نمیتونم بگم قسمم داده که اسمشو نگم( علی )خوب دارم دیوانه میشم مگر ممکنه که 1نفر هم منو بشناسه هم تورو، تورو خدا بگو داره مخم میترکه اگر به من نگی امشب من تا صبح نمی خوابم( الناز) بی خیال اصلا من فراموش میکنم که چی گفته (علی) تو فراموش میکنی من نمیتونم فراموش کنم( الناز) من طرفو نمیشناسم به من یک رابط این حرفو گفته(علی) خوب اسمش (الناز)نه اصرارنکن تورو خدا (علی) هرچی بخوای من قبول میکنم فقط اسمشو بگو(الناز) نه اگر اسمشو بگم تو باهاش دعوا میکنی (علی) نه بخدا لااقل فقط اول اسمشو بگو (الناز) (ن)(علی) تورو خدا بگو کی هست من قسم می خورم باهاش هیچ کاری نداشته باشم (الناز) نه من نمیتونم (علی) به خدا کارش ندارم (الناز) قول میدی بهش هیچی نگی (علی) باشه قول میدم بگو دارم دیوانه میشم( الناز) ابجیت ندا (علی) کی ندا ،ندا تورو از کجا میشناسه وای خدایا این دنیا چقدر کوچیکه (الناز) نه من ندارو نمیشناسم اون هم منو نمی شناسه راستش یکی از دخترای فامیلمون با ابجیت دوسته (همکلاسی) امد خونمون من داشتم تو گوشیش ور میرفتم شماره تو رو دیدم بهش گفتم این کیه گفت داداش دوستم اسمش علی یک دختررو دوست داره(ارزو) که بخاطرش میمیره وخیلی هم بهش وابسته است و بخاطرش چند باری هم گریه کرده (علی) خوب وای خدایا تو چقدر بزرگی خوب اونا خبر ندارند که من الان حدود 1 سال از ارزو جدا شدم اون ازدواج کرده ولی هنوز دارن در باره منو اون فکرای بد میکنن خوب الناز اگر باور نداری حرفای منو زنگ بزن به این شماره ……28200937زنگ بزن (الناز) شماره کیه (علی) شماره میتراست دوست ارزوهم بوده میتونی از اون بپرسی تا باور کنی که من ارزو رو دوست ندارم و ازش خیلی وقته جدا شدم النازمیخوام باور کنی من فقط تو رو دوست دارم
تمامی این اسمهای در این قصه مستعار میباشد اگر تشابه اسمی بود ببخشیدمن پوزش میخوام .
نامه عاشقانه البته بصورت عربی

محبت شدیدی که سابقا ابراز میکردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر میشود و هرچه بیشتر ترا میشناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار میگردد
در قلب خود احساس میکنم که ناچارباید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهاییکه اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و میدانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد ختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه بتو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تواست این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو میخواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب مینویسم و چقدر تاسف میخورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو میخواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمیتوان گفت که دارای
لطف و حرارت میباشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو بشدت متفنر هستم و نمیتوانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم
دوست خوبم
اگر می خواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخون .
به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
![]()
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم

با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي

گفتی که منتهای امید تو چیست, آه ای منتهای آرزوی من چه گویمت
با این هوای سرد و غریبانه ام بساز با من بمان به سمت هوای دگر مرو !
لبخند می زنی و جهان عید می شود آینه با نگاه تو خورشید می شود
بیستون ناله زارم چو شنید از جا شد کرد فریاد که فرهاد دگر پیدا شد

به غیر از مه نداردکس خبر از ناله و آهم که او در وادی هجر تو شبها بود همراهم
به یک کرشمه که در کار آسمان کردی هنوز می پرد از شوق, چشم کوکبها

ذره ذره مگر از مهر تو بردارد دل ورنه دل بر نتوان داشت به یک بار از تو
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی دودم به سر بر آمد زین آتش نهانی
من قامت بلند تو را در قصیده ای با نقش قلب سنگ تو تصویر می کنم ...
![]()

من / عشق
پاك يعني
سرزمين لحظه
يعني بيداد
عشق من
باختن عشق
جان يعني
زندگي ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق / من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعن

----------------------------------------------------------------------------------------------------
من به دو چيز عشق مي ورزم:
يكي تو و ديگري وجود تو...
به دو چيز اعتقاد دارم:
يكي خدا وديگري تو...
من در اين دنيا دو چيز ميخواهم:
يكي تو وديگري خوشبختي تو...
من اين دنيا را براي دو چي ميخواهم:
يكي تو وديگري براي با تو موندن تا هميشه دوستت دارم...
---------------------------------
آیا جز این است که![]()
موهبتی است, الهی که خداوند![]()
آن را فقط به تعداد معدودی از انسانها می دهد![]()
چیزی که تا انتهای خلقت وجود دارد![]()
بلند است و جاودانی![]()
به راستی که عشق![]()
زودتر از نسیمی که بر بوستان می وزد
نمی دانم در کجا خوا نده ام که
لطافتی است که لمسش نا ممکن نیست
ولی بسیار دشوار است
نا ملموس نیست ولی ...![]()
حرکتی جاودانه در قلب است![]()
باید تجربه کرد ![]()
تا فهمید عشق را و حال عاشقان را
سابق بر این کلمه عشق را ![]()
نا چیز می دانستم ![]()

این قدر عکسا باحالن که جایی واسه کلام نذاشته
به به
![]()

خودم رو خالي كنم 
اما قبل از هر چيزي بگم اين مطالب مال هر كسي نيست فقط مال اون ادماييه كه مي فهمند با عشق بايد زندگي كنند بايد با عشق رفيق باشند اما يادتون باشه عشق نه هوس اون ادما يقينا مي دونن كه عشق مفهومش چيه مي دونن و باور دارند كسي كه عاشق نيست انسان نيست
اگه تا حالا عاشق نشديد بهتره كه حتما حتما يه بار امتحان كنيد البته اين حرف من اشتباهه كه ميگم امتحان كنيد منظورم اينه كه اگه عشق اومد طرفتون ردش نكنيد همين چون عشق هاي واقعي خودشون مي يان طرف ادم اگه دوست داشتيد مطالبم ادامه داشته باشه حتما برام بنويسيد ممنونم تموم عاشقا
اينم جمله هميشگي من جمله كه نه شعر من
يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور
كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
روزهایی بود که من هی حواسم به زمان بود، آخرِ ب
رنامههای خبری، وقتی یشد یکی از آهنگهای آرام و محبوب کودکیام را چند لحظهای در پسزمینه گوش کنم تا مجری اتوکشیدهی مضحک، تقویم روز و اوقات شرعی را به سمع و نظرمان برساند، از اینکه بیست و پنجم امروز قرار بود بشود بیست و ششم فردا، یک جور عجیبی آرام میشدم.
یا موس کامپیوترم را هی سر میدادم گوشهی راست و پایین نمایشگر، چند ثانیه نگهش میداشتم، حساب و کتاب میکردم که مثلا چندم دسامبر میشود چندم آذر، چندم ژانویه میشود چندم دی، آن روزها چندم بودند، این روزها چندماند؟
یا بهتر از آن، از آدمها میپرسیدم امروز اوله؟ و از این که میگفتند نه... دومه، از این که حسابکتابم یک روز عقب بود، لبخند میزدم.
مثل وقتهایی که توی جیب لباس زمستانیهات، یا کیفی که بعد از مدتها از ته کمدت برداشتیش، پول پیدا کنی.
روزهایی بود که میشمردم چند روز گذشته، و منتظر بودم فراموشی، همان که آدمها اشتباهی بهش میگویند تسکین، هی نزدیکتر بیاید، پررنگتر شود.
...
فکر میکنم من که فرقی با چند ماه پیش نکردم، همانام با همهی نتوانستنها و نشدنها، همانام، با همان حس مزخرف محبوس بودن، نفستنگی، پس حالا چه مرگم است؟
...
من فرقی با سال و ماه پیش نکردهام، فقط آن روزها، روزهای مانده را میشمردم، این روزها، روزهای رفته را.
روزهای مانده تا اتفاقی که نیفتاد.
روزهای رفته از اتفاقی که نباید میافتاد
ای تمام هستی ام.
سلام به دستهای مهربانت.
امشب منتظر نشسته ام اما..
گویی دستهای مهربانت را از ما گرفته اند
و تو به سفر رفته ای.
از آسمان میپرسم نشانی ات را
و او فقط بغض میکند
چاره ای ندارم

باید تو را بیابم
به کوچه های بی وفای این شهر پناه میبرم.
همان کوچه هایی که زمانی فاطمه ها در پشت درهای خانه هایش پهلو شکسته میشدند.
همان کوچه هایی که هنوز داغدار محسن اند.
تاریک است
و تنها شب دامن گسترده است.
این سیاهی پست
بی آنکه بپرسم
به من پاسخ میدهد
و می گوید:
که جهل و تاریکی دوباره فانوس هایمان را شکسته است.
و بار دیگر یتیم گشته ام.
و حالا....
مثل آن شب ها که تو مرهم من بودی
با یک کاسه شیر چشم به راه نشسته ام.
شاید.........
تو بودی و من و یه دنیا کودکی...
نامه ها و دستخطت رو هنوز تو کشوی خاطراتم نگه داشتم!یادته نامه هامونو؟می دونم که خوب یادته!شادی دلم برات تنگ شده.تو رفتی و من چقدر دیر فهمیدم!هیچ کس بهم نگفت!نگفت که دیگه نیستی...نگفت که رفتی.چرا باید انقدر دیر می فهمیدم!تویی که زمانی بهترین دوستم بودی.تو این مدت بارها یادت افتادم بدون اینکه بدونم که دیگه نیستی.چقدر دلم گرفته شادی.کاش می دونستم.کاش می تونستم تو مراسم تو و مادر و خواهرت شرکت کنم!منی که با تک تکتون خاطره دارم حالا باید با اشک چشم یادتون کنم.شادی من!!منو ببخش که نمی دونستم...هر چند که دیر یا زود فهمیدن من دیگه فایده ای نداره!دوستت دارم!مثل قدیما...به خاطر تو ...به خاطر خاطره هامون...به خاطر کودکیمون...و به خاطر شادی روح تو شادی عزیزم!!!
پی نوشت:برای شادی روح شادی و مادر و خواهر کوچکش یک فاتحه بخونید...و برای پدرش از خدا طلب صبر کنید...پیشاپیش ممنونم!

دانشجو گر عاشق شود,بی پرده مشروط می شود چیزی شبیه آب هویج با کوفته مخلوط می شود. در خواب ناز بودم شبی . . . دیدیم کسی در می زند . . . در را گشودم روی او . . . دیدم غم است در میزند . . . ای دوستان بی وفا . . . از غم بیاموزید وفا . . . غم با آن همه بیگانگی . . . هر شب به من سر می زند
لحظه [شاعرانه , ]
لحظه ی دیدار نزدیك است باز من دیوانه ام ، مستم باز می لرزد دلم ، دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های ، نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ های ، نپریشی صفای زلفكم را دست و آبرویم را نریزی ، دل -ای نخورده مست – لحظه ی دیدار نزدیك است 
[سخن , ]
باز کن پنجره ها را، که نسیم،
روز میلاد اقاقی ها را،
جشن میگیرد، و بهار،
روی هر شاخه کنار هر برگ،
شمع روشن کرده است،
همه چلچله ها برگشتند،
طراوت را فریاد زدند،
کوچه یک پارچه آواز شدست،
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل بدامن کرده است
آری احساس من این را می گفت پس تو نیز با من همراه شدی پنجره را باز کن
کلاس درس [دوستانه , ]
در کلاس روزگار درس های گونه گونه هست درس دست یافتن به آب و نان! درس زیستن کنار این و آن! درس مهر، درس قهر، درس آشنا شدن. درس با سرشک غم ز هم جدا شدن! در کنار این معلمان و درس ها، در کنار نمره های صفر و نمره های بیست! یک معلم بزرگ نیز، در تمام لحظه ها، تمام عمر! در کلاس هست و در کلاس نیست ! نام اوست : مرگ ! و من عاشق آن و آنچه را که درس میدهد: ×زندگی×است!
دادگاه [عاشقانه , ] 
تو را به دادگاه خواهند کشید .شاید به حبس ابد محکوم شوی جزییات جنایتت معلوم نیست اما اثر انگشتت را روی قلبی شکسته یافته اند
[سخن , ]
دلم خیلی گرفته از این دنیای بی وفا
كه در آن هیچ كس من را یاد نمی كند
من كه به
همه وفادار بودم . پس چرا با من بی
وفایی می كنند .همه ! همه همه همه همه

پرسيدند : هنگام غروب , خورشيد چرا زرد رنگ است ؟
گفت : از بيم جدايي .
خورشيد , با همه ء درخشندگي در پايان هر روز, ناپديد مي شود و جاي خويش را به تاريکي مي دهد ولي آفتاب عشق , جاودانه در آسمان دل مي درخشد و جان مي بخشد و اين روزي است که شبي بدنبال ندارد .
پرسيدم : عشق چيست ؟ گفت : آتشي است .
گفتم : مگر آن را ديده اي ؟ گفت : نه در آن سوخته ام .
عشق را با تمام وجود فرياد بزن تا به جهانيان ثابت کني : " تمام مسيرها به سمت مشترک مورد نظر اشغال نمي باشد . "
به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد
به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد
به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد
به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد
به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد
به انسان گفتم عشق چيست؟! اشك از ديدگانش جاري شد و گفت:ديوانگيست!!!

قضاوت باشما..............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عزیزم تقدیم به تو:
برای تو مي نويسم اي عشق زيبا در زندگي ٬
به تو كه شور نفسهايت آرامش دل من است ٬
به تو كه لبخندت گرمي دل من است ٬
اي عشقم در قلبم را به سوي تو باز مي كنم تا هرنفست ضربان قلبم باشد ٬
زندگي را به شرط وجود تو انتخاب كردم تا عشق و مهربانيت مال من باشد ٬
پس به سويم بيا تا عشق را با وجود تو تجربه كنم ٬
بيا تا با هم تا بي انتهاي آسمان پرواز كنيم ٬
هر وقت من يک کار خوب مي کنم مامانم به من مي گويد بزرگ که شدي برايت يک زن خوب مي گيرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است. حتمن ناسرادين شاه خيلي کارهاي خوب مي کرده که مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم که اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشکلات انسان را آدم مي کند. در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم. از لهاز فکري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد

که به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند که کارشان به تلاغ کشيده شده و چه بسيار آدم هاي کوچکي که نکشيده شده. مهم اشق است ! اگر اشق باشد ديگر کسي از شوهرش سکه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد. من تا حالا کلي سکه جم کرده ام و مي خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهريه وشير بلال هيچ کس را خوشبخت نمي کند. همين خرج هاي ازافي باعث مي شود که زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي دايي مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دايي مختار مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي کم بوده که نتوانسته خرج عروسي را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ايم که بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمکي بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي کند! اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يک زير زميني بگيرد. مي گفت چون اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد . ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يک خانه درختي درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست.آدم وقتي قهر مي کند بعد آشتي مي کند ولي اگر دعوا کند بعد کتک کاري مي کند بعد خانومش مي رود دادگاه شکايت مي کند بعد مي آيند دايي مختار را مي برند زندان! البته زندان آدم را مرد مي کند.عزدواج هم آدم را مرد مي کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است! اين بود انشاي من

خدای من قربون بزرگیت برم ما آدما خیلی بدی می کنیم جسارتمون خیلی رفته بالا طوری که معبود خودمونون رو فراموش کردیم همگی واسه خودمون خدای جعلی ساختیم .دستمونو جلو هر مترسکی دراز میکنیم و ازش خواهش می کنیم ولی به خدای خودمون که میرسه فراموش می کنیم که بندشیم .

ولی امروز من دلم بد جوری گرفته طوری که فقط خدای آسمونا رو می خوام ،آدمای زمینی قدرت درک حرفای منو ندارن اگر هم دارن نمیتونن به هیچ کدوم از اونا جامه ی عمل بپوشونند. خدای من اومدم ازت تشکر کنم چون چون بهم یاد دادی حرفی نزنم که به کسی بربخوره، نگاهی نکنم که دل کسی بریزه،راهی نرم که بیراه باشه،خطی ننویسم که کسی رو آزار بده،و به من یاد دادی همیشه امیدوار باشم و همیشه راضی به رضای تو .هر وقت با خدای خودم خلوت می کنم محاله این شعرو نخونم چون بهم خیلی روحیه می ده
تا خدا بنده نواز است به خلقم چه نیاز میکشم ناز یکی تا به همه ناز کنم
خدای من، من می دونم که اگر تو چیزی بخوای حتما اون اتفاق می افته ،حتی اگه تمام خلق داد بزنن نه.خدای من ،من میدونم تمام زندگیم معجزه ست همین که نفس میکشم و روی این کره خاکی زندگی می کنم و با بقیه ارتباط دارم به خداونی خودت معجزست.پس من حتی یه لحظه به حکمت کارات شک نمی کنم. خدای من عاقبت منو ختم به خیر کن و چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و من رستگار.
امین یا رب العالمین

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو،آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند
باتو،زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

ابر،حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند
وطناب گاهواره ام را مادرم،که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد

باتو،دریا با من مهربا نی می کند
باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو،من با بهار می رویم
باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم
باتو،من در هر شکوفه می شکفم
باتو،من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم

باتو،من در روح طبیعت پنهانم
باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،
غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم

به تو عادت کرده بودم رفتی و دل و شکوندی
با چشام شدی غریبه خاطره هامون وسوزوندی
عاشق عشق تو بودم با چه احساس قشنگی
فقط فقط با تو بودم توی دنیای دورنگی
حالا من اینجا تک و تنها تو هم اون و ر دنیا...
میزنه آتیش به قلبم غم و غصه های فردا
تلخی سکوت و غربت تو رو یاد من میاره...
ابر بارونی چشمام داره بد جوری می باره


از تو گذشتن سخته با تو نبودن درده واسم
زنده بودنم مرگه بدون تو و عشقت واسه من
وجود من مال تو ولی تو هم مال من عزیزم
رفتن تو مرگ منه دستای تو تو دستمه
نگو که باید جدا شیم نبود تو نبودمه
بدون تو کم می یارم تا پای جون دوستت دارم
اگه تو از من جدا شی امید موندن ندارم
نه ندارم....

یه مرداب بود... تو یه خواب سنگین. تو یه رخوت همیشگی. یه نیلوفر شاعر قدم گذاشت توی خوابش. اومد تا عاشقش کنه... مرداب چشماشو که وا کرد باورش نمیشد. یه نیلوفر عاشق اون رو هم شاعر کرد. ولی یه غروب نیلوفر پژمرد... و مرداب موند و اینبار... با یه زخم انتظار روی قلبش .......... با یه زخم انتظار روی قلبش ...............
![]()
توی مرداب دل من.. توی رخوت شبام.. تو همون.. نیلوفری
به لطافت یه بوسه.. که شکفتی.. پاک و گرم و مهربون.. نیلوفری
اینهمه شاپرک عشقو کشوندی.. توی خلوت نگام...
توی اون روز قشنگ.. که خورشید رنگ طلا بود.. اسمون.. نیلوفری
بعد هر نم نم بارون تو چشای خیس من.. تو
نقش بستی.. مثل یه رنگین کمون.. سبز و ابی ارغوون.. نیلوفری
حالا من اسیر پاییزم و زندونی شعرام
با همه لکنت شعرم تو ببخشو.. واژه هامو تو بخون.. نیلوفری
این منم مونده هنوز... تو سکوت سرد مرداب
حالا این قلب منه.. غرق غوغای جنون... نیلوفری




خدایا! امید را از من نگیر که بدون آن ثانیه ای زنده نخواهم ماند.
پروردگارا! عشق را از من نگیر که بدون آن طاقت زندگی را ندارم.
خدایا! احساسم را از من نگیر که بدون آن زندگی ام هیچ فایده ای ندارد و از زندگی جز دیوار سنگی چیزی باقی نخواهد ماند.
پروردگارا وجودم را از خاک آفریدی و روحم را از امید و عشق و احساس . آنها را از من نگیر که بدون آنها خاک بی ارزشی خواهم شد.
خدواندا! امید وجودم بهانه ای است از جانب تو برای زندگی در این دنیا، برای رسیدن به تو.
خداوندا! عشق درونم نیرویی است که در آغاز خلقت به من هدیه کردی. آن رابه من دادی تا نثار بندگانت کنم.عاشق شوم و عشق بورزم به تو و به بندگانت.
خداوندا! احساس را نعمتی برای من نهادی تا به کمک آن در این دنیای پهناور زندگی کنم . احساس دادی تا بلرزانم دلم را هنگام گرفتاری دوستانم و ببخشم آن را هنگام نیاز بندگانت و شیرین کنم با آن لحظه های با تو بودن را!
پروردگارا وجودت سر تا سر امید و عشق و احساس است و من ذره ای از وجود تو، آنها را از من نگیر که آن هنگام دیگر از تو نیستم.





آرزوی من این است

آرزوی من این است که دو روز طولانی ...در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی

آرزوی من این است یا شوی فراموشم...یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم
آرزوی من این است که تو مثل یک سایه...سرپناه من باشی لحظه تَر گریه

آرزوی من این است نرم و عاشق و ساده....همسفر شوی با من در سکوت یک جاده
آرزوی من این است هستی تو؛ من باشم...لحظه های هشیاری ، مستی تو؛ من
باشم
آرزوی من این است تو غزال من باشی...تک ستاره روشن در خیال من باشی
آرزوی من این است در شبی پُر از رؤیا ...پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا
آرزوی من این است از سفر نگویی تو...تو هم آرزویی کن اوج آرزویی تو
آرزوی من این است مثل لیلی و مجنون ...پیروی کنیم از عشق، این جنون بی قانون
آرزوی من این است زیر سقف این دنیا ...من برای تو باشم ، تو برای من؛ تنها
آرزوی من این است...آرزوی من این است...آرزوی من این است....

عشق کاغذی

دستمال كاغذي به اشك گفت

:
قطره قطرهات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج ميكني؟
عاشقم
با من ازدواج ميكني؟
اشک گفت
:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!
تو چقدر سادهاي
خوش خيال كاغذي!
توی ازدواج ما
تو مچاله ميشوي
چرك ميشوي و تكهاي زباله ميشوي
پس برو و بيخيال باش
عاشقي كجاست!
تو فقط
دستمال باش!

دستمال كاغذي، دلش شکست
گوشهاي كنار جعبهاش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
در تن سفيد و نازكش دويد
خون درد
آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكهاي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمالهاي كاغذي
فرق داشت
چون كه در ميان قلب خود
دانههاي اشك كاشت


آرزو می کنید کاش به چه چیزهایی بیشتر توجه می کردید ؟ چه چیزهایی رو خوب می دید یا گوش می کردید؟
وقتی این فکر به ذهنم رسید واقعا وحشت کردم. من چقدر ساده از کنار چیزهای اطرافم می گذشتم و اونها رو عادی می دیدم. مثلا دیدن درختا و رد شدن از کنارشون خیلی عادی بود . اصلا به جزئیاتش توجه نکرده بودم. مثلا اینکه درخت کوچه چقدر بزرگ شده یا چه تغییراتی کرده. یا مثلا صدای صبحگاهی گنجیشگا چقدر برام عادت شده انگار که همیشه باید این صدا باشه. هیچ فکر کردید اگر یه روز صبح صدای گنجیشکا رو نشوید چی می شه؟
شاید بازم بگید ای بابا ، اینم دلش خوشه نشسته چه فکرایی کرده. اما برای یه لحظه فکر کنید که چقدر صدای شاد و بازی گنجیشکا در خودش شور و حرارت زندگی داره و ما راحت از کنارش می گذریم.

چشمامون رو باز می کنیم می گیم ای وای یه صبح وحشتناک دیگه یه روز کسل کننده دیگه. اما فکرش رو بکنید یه روز نور خورشید رو نبینید و صدای گنجیشکا رو نشوید. دیگه رنگهای زیبای طبیعت رو نبینید همه چیز سیاه باشه و بی صدا . شب نور عاشقانه مهتاب رو نبینید و نتونید ستاره های آسمون رو بشمورید. نتونید تو آسمون شب به یاد عزیزتون به آسمون نگاه کنید و آرزو کنید که اونم به آسمون نگاه کنه شاید یه جا نگاهتون گره بخوره . یه دنیای تاریک و ساکت . اونوقت آرزو نمی کنید ای کاش دوباره می دید ودوباره می شنیدید.
گرچه ما اونقدر ناشکریم که اگر یک روز این طور بشه و دوباره اوضاع درست بشه صبحا برامون وحشتناکه و خسته کننده. کاش یکم بیشتر به این نکات توجه می کردیم. واقعا فکر می کنید چرا افسردگی مد روز شده و شکست در عشق یک امر عادی . چرا همه به زمین و زمان فحش می دن و احساس ناامیدی می کنن. نه مطمئن باشید مشکلات برای منم هست. اما خوب شاید بشه یه جور دیگه نگاه کرد. شما هم بیایید یک لحظه فکر کنید اگر این اتفاق بیافته واقعا آرزو می کنید به چه چیزهایی توجه بیشتری می کردید خوب تا سالم و سلامت هستید به اونها توجه کنید و ازشون لذت ببرید. البته اعتراف می کنم غاط زدن و ناامید شدن گاه گداری کیف داره. یه جورایی از این که هستی خل تر بشی اما همیشه در جا زدن خوب نیست. هیچ به افراد نابینا توجه کردید. با اینکه دنیای تاریکی دارن اما دلشون چقدر روشنه اونها از حداقل امکاناتشون یعنی احساسشون استفاده می کنن. لااقل اگر چیزی رو کم دارن چیز دیگه رو تقویت می کنن. یا افراد ناشنوا. اما ما همین هایی رو هم که داریم عادی از کنارش می گذریم . اگر فقط چند دقیقه وقت بزارید و کمی فکر کنید متوجه می شید که نه تنها باید به خاطر سلامتی از خدا تشکر کنید بلکه باید از تک تک ذرات بدنتون هم تشکر کنید.
هیچ فکر کردید اگر اونها یکدفه دست به اعتصاب عمومی بزنن و هرکدوم راه خودشون رو برن چه اتفاقی می افته.

هیچ وقت به این وحدت و هماهنگی وجود فکر کردید. با اینکه کارهای مختلف می کنن با اینکه اشکال مختلف دارن ولی بهم فخر فروشی نمی کنن. مثلا دست راست به دست چپ نمی گه من از تو دست ترم.
( مثل بعضیها که می گن من از تو آدم ترم) واقعا به جای اینکه به زمین و زمان فحش بدیم اگر هرکس کار خودش رو می کرد و سعی می کرد بهترین باشه اونوقت چه اتفاق قشنگی می افتاد.
پس بیایید از فردا یه صبح جدید رو تجربه کنیم با یه احساس جدید و یه دید جدیدداشته باشیم.

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی
در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد
یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــ*
*ــــــ*
*

با چهره ای خندان و شاداب بهمراه هدیه کوچک به محل کار نامزدتان بروید
-عاشق پیشه بودن را به روزهای آخر هفته موکول نکنید بلکه بکوشید در تمام طول هفته عاشقانه برخورد کنید
-به خودتان این جرات را بدهید که متفاوت از عشاق دیگر باشید و رفتارتان منحصر بفرد باشد
-به او تعهد بدهید که برای همیشه با او و در کنارش خواهید بود و عاشقانه دوستش خواهید داشت
-عاشقی باشید که طبق سنن قدیمی و کهن جانش را فدای معشوق می کند
-باهمدیگر و برای همدیگر دعا کنید
-پس از مدتی که از ازدواجتان می گذرد به هتل ماه عسلتان بازگردید و در همان اتاقی که ساکن بودید اقامت کنید
-وقتی همسرتان در بیمارستان بستری است هر روز برایش گل ببرید
-در زمانهای زیر به سراغ همسرتان بروید:
خوشی............عشق.............ناخوشی

من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را...
اگه از بوي گلي خوشت نيومد تو رو خدا شاخه هاشو نشکون....
ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم ...
اين عشقي که به من بخشيدي براي هميشه زنده خواهد ماند تو هميشه آنجا هستي ،هنگاميکه فرو افتم ضعف مرا مي ستاني و به من نيرو وقدرت مي بخشي و براي هميشه دوستت خواهم داشت و در کنارت مي مانم همچو فانوسي در تاريکترين شبها بالهايي خواهم بود، که در طول پرواز ياري ات خواهم کرد و در طوفان سر کش ،سر پناهي براي تو خواهم بود ...

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

مجرد هاي عاشق ، بخوانند!
.jpg)
ازدواج ، يکي از موضوعهاي اساسي زندگي هر فرد است و در اين ميان، افرادي که با تدبيري مناسب به اين سنت الهي عمل ميکنند ، شاهد پيامدهاي بسيار مثبتي در زندگي خواهند بود و آرامشي عميق در زندگيشان جاري ميگردد. اما متأسفانه بايد بگوييم که براساس آمار و ارقام رسمي کشورمان در سال1386 ، حدود صدهزار مورد طلاق در جامعهي ما اتفاق افتاده که هر شنوندهاي را بيدرنگ به تأمل در اينخصوص ، واميدارد. آيا اين افراد، قبل از ازدواج فکر ميکردند روزي با دنيايي از اندوه ، ميبايست از هم جدا شوند؟
با بررسي بسيار ساده و گذرا در زندگي بسياري از زوجهاي جوان که بهظاهر روزي عاشق يکديگر بودند و اينک از هم نفرت دارند ، درمييابيم که آنان مفهوم عشق را اشتباه در ذهن و کالبد وجودشان ، تعبير کرده و براساس اين اشتباه ، تصوير رنگي و زيبايي از طرف مقابل در ذهنشان ترسيم و زندگي مشترک خود را بدون هيچ پشتوانهي منطقي و عقلي آغاز نمودهاند.
در اين مقاله سعي ميشود برخي از مشکلهاي عشقهاي زودگذر و سطحي بيان شود تا دستکم افرادي که گرفتار چنين عشقهايي شدهاند ، با بررسي اين نکتهها ، نگاه عميقتر و عاقلانهتري به موضوع ازدواج داشته باشند:
ادامه در ادامه ی مطلب

عشق يعنی حسرت شبهای گرم عشق يعنی يک رويای نرم عشق يعنی يک بيابان خاطره عشق يعنی ۴ديوار بدون پنجره عشق يعنی گفتنی به گوش کر عشق يعنی ديدن با چشم کور عشق يعنی تا ابد بی سرنوشت عشق يعنی آخر خط بهشت عشق يعنی گم شدن در لحظه ها عشق يعنی آبيه بی انتها عشق يعنی يک سوال بی جواب عشق يعنی راه رفتن توی خواب

دختر با ظاهری ساده و نه مذهبی در حال عبور كردن از خیابان بود پسری از پیاده رو داد زد سیبیییلو چطوری؟ دختر كاملا خونسرد تبسمی كرد و جواب داد وقتی تو زیر ابرو بر می داری منم باید سیبیل بزارم تا این جامعه یه مرد هم داشته باشه پسر سرخ شد و دیگر هیچ نگفت....

همدیگرو دوست داشته باشین...به هم دیگه عشق بورزین...ولی چسبیده به هم نباشین... بین بودناتون یه فاصله باشه که لااقل هر کس واسه خودش نفس بکشه



درختان شعرهايي هستند كه زمين بر آسمان مي نويسد و ما آنها را بريده و از آنها كاغذ مي سازيم تا ناداني و تهي مغزي خويش را در آنها به نگارش درآوريم
مرگ هيجان انگيز ترين صحنه ي زندگي ماست كه هيچ گاه آن را براي ديگران تعريف نميكنيم

خدايا تو خيلي بزرگي و من خيلي كوچك جالب اينجاست كه تو به اين بزرگي هيچ وقت من رو به اين كوچيكي فراموش نميكني ولي من به كوچيكي تو به اين بزرگي رو گاهي فراموش ميكنم
ديروز که فرياد زدي دوست دارم گفتم نمي شنوم .امروز که به آرامي گفتي ديگه دوست ندارم گفتم هيس چرا داد مي زني!!!

براي کسب موفقيت آسانسوري وجود ندارد بايد از پله ها بالا رفت
آدم ها در دو حالت همديگر را ترك مي كنند ، اول اينكه احساس كنند كسي دوستشون نداره و دوم اينكه احساس كنند يكي خيلي دوستشون داره
اگر کاسبی نیست که دوست بفروشد در عوض انقدر دوستان کاسب هستند که تو را به پشیزی بفروشند





اس ام اس با دو ترجمه فارسی و انگلیسی
When everyone is wrong, everyone is right.
(Nivelle de la Chaussee)
آن هنگام که همگان در اشتباهند همان زمانی است که همگی درست می گویند

اس ام اس با دو ترجمه فارسی و انگلیسی
Respect is love in plain clothes.
(Frankie Byrne)
احترام، همان عشق است در تنپوشی ساده.

اس ام اس با دو ترجمه فارسی و انگلیسی
The advantage of a bad memory is that one enjoys several times the same good thing for the first time.
(Friendrich Nietzsche)
مزیت یک حافظه بد در آنست که می توان چندین بار از یک چیز خوب برای نخستین بار لذت برد
دوستت دارم به ۱۰۰ زبان مختلف ![]()
English - I love you
Afrikaans - Ek het jou lief
Albanian - Te dua
Arabic - Ana behibak (to male)
Arabic - Ana behibek (to female)
Armenian - Yes kez sirumen
Bambara - M'bi fe








