تبليغاتX
این جا چراغ قرمز ندارد

این جا چراغ قرمز ندارد

عضو کانون وبلاگ نویسان جوان موسسه جوانه های مهر ایران)
.....................
 

 

روزهایی بود که من هی حواس‌م به زمان بود، آخرِ بcartpostaleto.blogfaرنامه‌های خبری، وقتی ی‌شد یکی از آهنگ‌های آرام و محبوب کودکی‌ام را چند لحظه‌ای در پس‌زمینه گوش کنم تا مجری اتوکشیده‌ی مضحک، تقویم روز و اوقات شرعی را به سمع و نظرمان برساند، از این‌که بیست و پنجم امروز قرار بود بشود بیست و ششم فردا، یک جور عجیبی آرام می‌شدم.

یا موس کامپیوترم را هی سر می‌دادم گوشه‌ی راست و پایین نمایشگر، چند ثانیه‌ نگه‌ش می‌داشتم، حساب و کتاب می‌کردم که مثلا چندم دسامبر می‌شود چندم آذر، چندم ژانویه می‌شود چندم دی، آن روز‌ها چندم بودند، این روزها چندم‌اند؟

یا بهتر از آن، از آدم‌ها می‌پرسیدم امروز اوله؟ و از این که می‌گفتند نه... دومه، از این که حساب‌کتابم یک روز عقب بود، لبخند می‌زدم.

مثل وقت‌هایی که توی جیب لباس زمستانی‌هات، یا کیفی که بعد از مدت‌ها از ته کمدت برداشتی‌ش، پول پیدا کنی.

روزهایی بود که می‌شمردم چند روز گذشته، و منتظر بودم فراموشی، همان که آدم‌ها اشتباهی به‌ش می‌گویند تسکین، هی نزدیک‌تر بیاید، پررنگ‌تر شود.

...

فکر می‌کنم من که فرقی با چند ماه پیش نکردم، همان‌ام با همه‌ی نتوانستن‌ها و نشدن‌ها، همان‌ام، با همان حس مزخرف محبوس بودن، نفس‌تنگی، پس حالا چه مرگم است؟

...

من فرقی با سال و ماه پیش نکرده‌ام، فقط آن روزها، روزهای مانده را می‌شمردم، این روزها، روزهای رفته را.

روزهای مانده تا اتفاقی که نیفتاد.

روزهای رفته از اتفاقی که نباید می‌افتاد

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت10:10 بعد از ظهرتوسط احسان |
عشقی به بلندای تاریخ

ای تمام هستی ام.

سلام به دستهای مهربانت.

امشب منتظر نشسته ام اما..

گویی دستهای مهربانت را از ما گرفته اند

و تو به سفر رفته ای.

از آسمان میپرسم نشانی ات را

و او فقط بغض میکند

چاره ای ندارم

باید تو را بیابم

به کوچه های بی وفای این شهر پناه میبرم.

همان کوچه هایی که زمانی فاطمه ها در پشت درهای خانه هایش پهلو شکسته میشدند.

همان کوچه هایی که هنوز داغدار محسن اند.

تاریک است

و تنها شب دامن گسترده است.

این سیاهی پست

بی آنکه بپرسم

به من پاسخ میدهد

و می گوید:

که جهل و تاریکی دوباره فانوس هایمان را شکسته است.

و بار دیگر یتیم گشته ام.

و حالا....

مثل آن شب ها که تو مرهم من بودی

با یک کاسه شیر چشم به راه نشسته ام.

شاید.........

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت10:6 بعد از ظهرتوسط احسان |
واسه شادی

                                     تو بودی و من و یه دنیا کودکی...

گرگهاي گوسفندنما چقدر زيادند! 

نامه ها و دستخطت رو هنوز تو کشوی خاطراتم نگه داشتم!یادته نامه هامونو؟می دونم که خوب یادته!شادی دلم برات تنگ شده.تو رفتی و من چقدر دیر فهمیدم!هیچ کس بهم نگفت!نگفت که دیگه نیستی...نگفت که رفتی.چرا باید انقدر دیر می فهمیدم!تویی که زمانی بهترین دوستم بودی.تو این مدت بارها یادت افتادم بدون اینکه بدونم که دیگه نیستی.چقدر دلم گرفته شادی.کاش می دونستم.کاش می تونستم تو مراسم تو و مادر و خواهرت شرکت کنم!منی که با تک تکتون خاطره دارم حالا باید با اشک چشم یادتون کنم.شادی من!!منو ببخش که نمی دونستم...هر چند که دیر یا زود فهمیدن من دیگه فایده ای نداره!دوستت دارم!مثل قدیما...به خاطر تو ...به خاطر خاطره هامون...به خاطر کودکیمون...و به خاطر شادی روح تو شادی عزیزم!!!

 

پی نوشت:برای شادی روح شادی و مادر و خواهر کوچکش یک فاتحه بخونید...و برای پدرش از خدا طلب صبر کنید...پیشاپیش ممنونم!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت9:54 بعد از ظهرتوسط احسان |
درد دل

دختر و پسر

دانشجو گر عاشق شود,بی پرده مشروط می شود چیزی شبیه آب هویج با کوفته مخلوط می شود. در خواب ناز بودم شبی . . . دیدیم کسی در می زند . . . در را گشودم روی او . . . دیدم غم است در میزند . . . ای دوستان بی وفا . . . از غم بیاموزید وفا . . . غم با آن همه بیگانگی . . . هر شب به من سر می زند

لحظه [شاعرانه , ]


لحظه ی دیدار نزدیك است باز من دیوانه ام ، مستم باز می لرزد دلم ، دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های ، نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ های ، نپریشی صفای زلفكم را دست و آبرویم را نریزی ، دل -ای نخورده مست – لحظه ی دیدار نزدیك است

[سخن , ]


 باز کن پنجره ها را، که نسیم،

روز میلاد اقاقی ها را،

جشن میگیرد، و بهار،

روی هر شاخه کنار هر برگ،

شمع روشن کرده است،

همه چلچله ها برگشتند،

طراوت را فریاد زدند،

کوچه یک پارچه آواز شدست،

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل بدامن کرده است

آری احساس من این را می گفت پس تو نیز با من همراه شدی پنجره را باز کن

کلاس درس [دوستانه , ]


در کلاس روزگار درس های گونه گونه هست درس دست یافتن به آب و نان! درس زیستن کنار این و آن! درس مهر، درس قهر، درس آشنا شدن. درس با سرشک غم ز هم جدا شدن! در کنار این معلمان و درس ها، در کنار نمره های صفر و نمره های بیست! یک معلم بزرگ نیز، در تمام لحظه ها، تمام عمر! در کلاس هست و در کلاس نیست ! نام اوست : مرگ !  و من عاشق آن و آنچه را که درس میدهد: ×زندگی×است!

 

دادگاه [عاشقانه , ]


تو را به دادگاه خواهند کشید .شاید به حبس ابد محکوم شوی جزییات جنایتت معلوم نیست اما اثر انگشتت را روی قلبی شکسته یافته اند

 

[سخن , ]


دلم خیلی گرفته از این دنیای بی وفا
كه در آن هیچ كس من را یاد نمی ‌كند

من كه به
همه وفادار بودم . پس چرا با من بی
وفایی می كنند .همه ! همه همه همه همه

 

 

عشق چيست؟

پرسيدند : هنگام غروب , خورشيد چرا زرد رنگ است ؟
گفت : از بيم جدايي .
خورشيد , با همه ء درخشندگي در پايان هر روز, ناپديد مي شود و جاي خويش را به تاريکي مي دهد ولي آفتاب عشق , جاودانه در آسمان دل مي درخشد و جان مي بخشد و اين روزي است که شبي بدنبال ندارد .
پرسيدم : عشق چيست ؟ گفت : آتشي است .
گفتم : مگر آن را ديده اي ؟ گفت : نه در آن سوخته ام .
عشق را با تمام وجود فرياد بزن تا به جهانيان ثابت کني : " تمام مسيرها به سمت مشترک مورد نظر اشغال نمي باشد . "
به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد
به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد
به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد
به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد
به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد
به انسان گفتم عشق چيست؟! اشك از ديدگانش جاري شد و گفت:ديوانگيست!!!

 

قضاوت باشما..............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عزیزم تقدیم به تو:

برای تو مي نويسم اي عشق زيبا در زندگي ٬
به تو كه شور نفسهايت آرامش دل من است ٬
به تو كه لبخندت گرمي دل من است ٬
اي عشقم در قلبم را به سوي تو باز مي كنم تا هرنفست ضربان قلبم باشد ٬
زندگي را به شرط وجود تو انتخاب كردم تا عشق و مهربانيت مال من باشد ٬
پس به سويم بيا تا عشق را با وجود تو تجربه كنم ٬
بيا تا با هم تا بي انتهاي آسمان پرواز كنيم ٬

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت8:32 بعد از ظهرتوسط احسان |