تبليغاتX
اینجا چراغ قرمز ندارد


اینجا چراغ قرمز ندارد

عضو کانون وبلاگ نویسان جوان موسسه جوانه های مهر ایران)

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

داستان كوتاه : عشق واقعی

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir
داغ بود .....

8_2_101.gif

لطفا برای خواندن بقيه اين داستان زيبا به بخش ادامه مطلب مراجعه كنيد

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir          بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir          بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir


 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط احسان هاکان| |

عشق کاغذی

عکس

دستمال كاغذي به اشك گفت

:
قطره قطره‌ات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج مي‌كني؟
عاشقم
با من ازدواج مي‌كني؟
اشک گفت

:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!
تو چقدر ساده‌اي
خوش خيال كاغذي!
توی ازدواج ما
تو مچاله مي‌شوي
چرك مي‌شوي و تكه‌اي زباله مي‌شوي
پس برو و بي‌خيال باش
عاشقي كجاست!
تو فقط
دستمال باش!


دستمال كاغذي، دلش شکست

گوشه‌اي كنار جعبه‌اش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
در تن سفيد و نازكش دويد
خون درد
آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكه‌اي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌هاي كاغذي
فرق داشت
چون كه در ميان قلب خود
دانه‌هاي اشك كاشت

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط احسان هاکان| |


Design By : Night Skin