تبليغاتX
این جا چراغ قرمز ندارد

این جا چراغ قرمز ندارد

عضو کانون وبلاگ نویسان جوان موسسه جوانه های مهر ایران)
مسافر

داستان آن مرد غمگين و مسافران
مرد غمگین در اتوبوس نشسته بود . انگار به بیرون زل زده باشد . اما نگاهش به قطرات ریز باران خشک شده بر روی شیشه بود . به زحمت نفس می کشید ولی به خاطر سردی هوا آنهم در فصل پاییز نمی توانست پنجره را باز کند . قبل از اینکه همسرش بر اثر سرطان ریه در بیمارستان بميرد ، هر روز با ماشينش ابتدا بچه شان را به کودکستان می برد و بعد خود به سر کار می رفت . ولی حالا ... امروز روز دیگری بود . نه میتوانست رانندگی کند و نه کودکشان را به کودکستان ببرد . دختر که کنار پدر نشسته بود ، سرش را به بازوی او تکیه داده و خوابیده بود . مرد بی حوصله دزدکی نگاهی به دخترک که با صورت رنگ پريده و لباسهای سرمه ای رنگ زشتش کنار او نشسته بود انداخت و دوباره به قطرات روي شيشه زل زد . وقتي به ايستگاه مترو رسيدند ،دختر بيدار شده بود . دست كوچكش در دست بزرگ ولي سرد و نمناك پدر بود وبه سختي به دنبال او مي دويد .

ايستگاه مترو شلوغ بود . تا وارد محوطهء ايستگاه شدند بوي ساندويچ و كالباس و پيتزا دماغشان را پر كرد . مرد يادش آمد كه به دختر صبحانه نداده است . برايش ساندويچي خريد و هر دو به طرف دفتر ايستگاه رفتند ...

... چند مردي كه در دفتر ايستگاه مشغول صحبت بودند ، تا چشمشان به مرد غمگين افتاد با تعجب از جا بر خاستند . شخصي كه از همه مسن تر بود و بقيه حاجي صدايش مي كردند ،با حالتي از روي ترحم و دلسوزي به طرف مرد رفت. او را سخت در آغوش فشرد و گفت : علي جان ! چرا به اين زودي برگشتي ؟ تو كه هنوز مرخصي داشتي ، خوب استراحت مي كردي . بعد انگار كه تازه دختر را ديده باشد ، بغلش كرد و شتابزده گفت : واي چه دختري ! چه ماهي ! سلام عمو ! خوبي ؟

دختر كه ساندويچ را محكم در دستانش گرفته بود ، خجالتزده سرش را به معني بله تكان داد .

حدود نيم ساعت طول كشيد تا مرد توانست ّحاجي ّ را راضي كند تا بتواند دوباره بدون استفاده از مرخصي به سر كارش برگردد و دوباره پشت فرمان لكوموتيو بنشيند . پيرمرد قبول نمي كرد ولي وقتي ّعلي ّ چشمانش را در چشمان او دوخت تا با ارادهء تمام بگويد كه ميخواهد سر كارش برگردد ، طاقت نياورد چشمانش در چشمان پيرمرد گره خورده بود . ناگهان انتهاي دلتنگي اش به گريه تبديل شد و با تضرع به مرد گفت : حاجي ديگه نمي تونستم تو اون خونه بمونم بايد مي آمدم .

چند دقيقه بعد مرد سياهپوش با دخترش كه هنوز لباسهاي تيرهء شب هفت مادرش تنش بود در واگن اول متروي تهران - كرج در اتاق راننده بودند . دختر در حاليكه ساندويچش راگاز مي زد ، حيرتزده به دكمه ها و دستگيره هاي جلوي روي پدر مي نگريست و پدر به او هشدار مي داد كه به هيچ كدام از آنها دست نزند .

مردم همه سوار مترو شده بودند . درها بسته شد . تمام واگنها پر شده بود در واگن اول خانمها و بقيه واگنه هم خانمها وهم آقايان بودند . آنقدر شلوغ بود كه جا براي عده اي نبود و بعضيها مجبور شدند بايستند .

برخي هم در حاليكه روي زمين نشسته بودند ، روزنامه ميخواندند . از راديوي قطار موسيقي پخش مي شد . در اين سفرهاي نيم ساعته تنها همدم لكوموتيوران فقط همين راديو بود . ولي امروز دختر ۴ ساله اش هم كه ديگر بدمن مادر نمي خواست از پدر جدا شود ، همراهش بود . تا بعد از ظهر حدود ۶ بار مسير را رانندگي كردند و به قول معروف پدر و دختر خلوت كردند .

شيفت آخر باباي خسته و غمگين و دختر بي مادر ولي تنها اميد پدر بود

ادامه... 

ادامه مطلب
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت4:50 بعد از ظهرتوسط احسان |