عضو کانون وبلاگ نویسان جوان موسسه جوانه های مهر ایران)
عشق يعنی حسرت شبهای گرم عشق يعنی يک رويای نرم عشق يعنی يک بيابان خاطره عشق يعنی ۴ديوار بدون پنجره عشق يعنی گفتنی به گوش کر عشق يعنی ديدن با چشم کور عشق يعنی تا ابد بی سرنوشت عشق يعنی آخر خط بهشت عشق يعنی گم شدن در لحظه ها عشق يعنی آبيه بی انتها عشق يعنی يک سوال بی جواب عشق يعنی راه رفتن توی خواب دختر با ظاهری ساده و نه مذهبی در حال عبور كردن از خیابان بود پسری از پیاده رو داد زد سیبیییلو چطوری؟ دختر كاملا خونسرد تبسمی كرد و جواب داد وقتی تو زیر ابرو بر می داری منم باید سیبیل بزارم تا این جامعه یه مرد هم داشته باشه پسر سرخ شد و دیگر هیچ نگفت.... همدیگرو دوست داشته باشین...به هم دیگه عشق بورزین...ولی چسبیده به هم نباشین... بین بودناتون یه فاصله باشه که لااقل هر کس واسه خودش نفس بکشه احساستان را بگویید چشماشو بست و مثل هر شب ا برای خواندن ادامه این داستان کوتاه ، لطفا به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید









نگ
ش
تاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ......



ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


