تبليغاتX
این جا چراغ قرمز ندارد

این جا چراغ قرمز ندارد

عضو کانون وبلاگ نویسان جوان موسسه جوانه های مهر ایران)
عشق

به نیمکتش نگاه میکنم ، پنج ردیف از من جلوتر ، چقدر موهای طلاییشو دوست دارم ، برمیگرده و نمره ی صدشو نشونم میده و میخنده ، چقد دوست دارم مال من باشه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ...روم نشد !



***
جشن فارغ التحصیلیه ،
میاد طرفم و مدرکشو جلو چشام تکون تکون میده ، بهم میگه : تو بهترین دوست منی . سرش رو میاره بالا و گونه ام رو میبوسه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی...روم نشد !

***
پدرشو از دست داده ، دیگه تنهای تنهاست ، تو کلیسا بغلم میکنه ، میگه : حالا دیگه فقط تو رو دارم . گونه ام رو میبوسه ، اشک هاش صورتمو خیس میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نشد.

***
نصفه شبه ، بهم زنگ میزنه ، داره گریه میکنه ... میگه پسره تنهاش گذاشته ، میخواد برم پیشش ، میرم خونه اش ، سرشو میذاره رو شونه ام و گریه میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ... روم نشد .



***
رو صندلی کلیسا خشک شدم ، دارم یخ میزنم ، من دوستش داشتم و اون حالا داره ازدواج میکنه ، دلم میخواست همونجا داد بزنم که دوستش دارم ولی... روم نشد .

***
امشب هوا بارونیه ، بازم تو کلیسام... ولی اینبار همه ساکتن ، به تابوتش خیره شدم ، هیچی نمیگفتم ، دفتر خاطراتش هنوز تو دستمه ، دفتر خاطراتی که از توی اتاقش پیدا کرده بودم ، توش نوشته بود : بارها خواستم بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نمیشه ، کاش اون یه روز بهم بگه دوستم داره...

پایان

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت7:27 بعد از ظهرتوسط احسان |
داستانه جالب

باسلام خدمت دوستان خوبم من میخوام خاطره یکی از دوستان را بنویسم

(قصه ی عشقه خیلی جالب)

قصه از این جا شروع شد که دوست من که اسمش (علی) بود به (الناز) زنگ زد (gf)

تا با هم کمی صحبت کنن که( الناز) دوستام در مورد تو حرف زدن(علی) هرچه

اصرار کرد الناز نگفت در موردش چی گفتن با اصرار علی الناز گفت دوستام گفتن علی با کسی دیگه هم رابطه دارد  علی خیلی ناراحت شد چون کاری که نکرده بود داشتن بهش میچسبوندن  بعد (علی) گفت من که بهت گفتم با کسی رابطه ندارم قبلا داشتم که الان حدود 1 سال شده از اون خبری ندارم و اون ازدواج کرده (الناز) تو هنوز اونو دوست داری (علی) اگر من از اول می گفتم که با کسی دوست نبودم تو الان منو سرزنش نمی کردی چون جزخودم و میترا و فرشاد کسی از ماجرا خبر نداشته (الناز)  دروغ میگی (علی) گفت نه جز من ومیتراو فرشاد ،اهان ابجی ندا بو برده بود (الناز) یکی به من گفته که تو برای ارزو گریه میکنی خیلی دوستش داری و نمیتونی ازش جدا شی (علی) تعجب کرد،به تو گفتن من دوستش دارم یعنی منو میشناسه تورو هم میشناسه از قضیه منو ارزو هم خبر داره غیر ممکنه داری دروغ میگی (الناز) نه بخدا راست میگم (علی) کی گفته ،غیر ممکنه اصلا ممکن نیست (علی) کی این حرفو زده (الناز) نمیتونم بگم قسمم داده که اسمشو نگم( علی )خوب دارم دیوانه میشم مگر ممکنه که 1نفر هم منو بشناسه هم تورو، تورو خدا بگو داره مخم میترکه اگر به من نگی امشب من تا صبح نمی خوابم( الناز) بی خیال اصلا من فراموش میکنم که چی گفته (علی) تو فراموش میکنی من نمیتونم فراموش کنم( الناز) من طرفو نمیشناسم به من یک رابط این حرفو گفته(علی) خوب اسمش (الناز)نه اصرارنکن تورو خدا (علی) هرچی بخوای من قبول میکنم فقط اسمشو بگو(الناز) نه اگر اسمشو بگم تو باهاش دعوا میکنی (علی) نه بخدا لااقل فقط اول اسمشو بگو (الناز) (ن)(علی) تورو خدا بگو کی هست من قسم می خورم باهاش هیچ کاری نداشته باشم (الناز) نه من نمیتونم (علی) به خدا کارش ندارم (الناز) قول میدی بهش هیچی نگی (علی) باشه قول میدم بگو دارم دیوانه میشم( الناز) ابجیت ندا (علی) کی ندا ،ندا تورو از کجا میشناسه وای خدایا این دنیا چقدر کوچیکه (الناز) نه من ندارو نمیشناسم اون هم منو نمی شناسه راستش یکی از دخترای فامیلمون با ابجیت دوسته (همکلاسی) امد خونمون من داشتم تو گوشیش ور میرفتم شماره تو رو دیدم بهش گفتم این کیه گفت داداش دوستم  اسمش علی یک دختررو دوست داره(ارزو) که بخاطرش میمیره وخیلی هم بهش وابسته است و بخاطرش چند باری هم گریه کرده (علی) خوب وای خدایا تو چقدر بزرگی  خوب اونا خبر ندارند که من الان حدود 1 سال از ارزو جدا شدم اون ازدواج کرده ولی هنوز دارن در باره منو اون فکرای بد میکنن خوب الناز اگر باور نداری حرفای منو زنگ بزن به این شماره ……28200937زنگ بزن (الناز) شماره کیه (علی) شماره میتراست دوست ارزوهم بوده میتونی از اون بپرسی تا باور کنی که من ارزو رو دوست ندارم و ازش خیلی وقته جدا شدم النازمیخوام باور کنی من فقط تو رو دوست دارم

 

تمامی این اسمهای در این قصه مستعار میباشد اگر تشابه اسمی بود ببخشیدمن پوزش میخوام .

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت7:3 بعد از ظهرتوسط احسان |
میدونم سخته ولی خدانگهدلر

خداحافظ عزیزانم   رفقا من رفتم تا ۹ ماهه دیگه البته کمابیش سر میزنم. واسه همین خوب آپش کردم که تلافی این مدت بشه که البته میدونم نمیشه

 بای بای

تا ۹ ماهه دیکه که با دسته پره پر برگردم

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت4:56 بعد از ظهرتوسط احسان |